به گزارش زنجان پرس؛ هوا سرد و تاریک است، دستهایم دیگر با بخار دهانم گرم نمیشود؛ استرس کل وجودم را فرا گرفته است؛ همه منطقه را دنبالش میگردم، جرات ندارم گوشی را از جیبم دربیاورم و به او زنگ بزنم؛ اطرافم پر از خردهفروشانی است که با هر قدمم پیشنهاد خرید مواد را میدهند.
خوب میدانم؛ اینجا یکی از پاتوقهای ورودی معتادان در شبها و حتی محل خواب آنهاست؛ حجم قابل توجهی از کارتنخوابهایی که به خودشان گونیها یا کیفهای کولهای آویزان کردهاند و مدام در سطلهای زباله و محل انباشت نخالههای شهری توقف کرده و سرک میکشند.
تقریبا غالبترین تصویر این ساعت از شب هستند؛ هرکدام داخل یک سطل بزرگ زباله شهرداری رفتهاند و مشغول جمع کردن پلاستیک یا احیانا غذاهای مانده هستند؛ زندگی بدون توازن!
بعضیها مواد مخدر با خودشان دارند و خیلی آرام در گوشهای کنار آتش مینشینند به بهانه اینکه باقالی میخورند؛ آنهایی هم که ندارند یا پول کافی برای خرید پیدا نکردهاند، دنبال ساقی هستند تا جنس نسیه بگیرند.
هسته اصلی و مرکزی شبکه توزیع مواد مخدر چه صنعتی و چه سنتی اینجاست؛ تقریبا از همه نقاط شهر به این سمت میآیند؛ از پراید گرفته تا حتی ماشینهای گرانقیمتتر که تنوعشان نیز کم نیست، مشتری هستند. برخی از فروشندگان در معابر ماشینرو میایستند و به مشتریهای خود مواد مخدر میفروشند.
حالت تهوع دارم از اینکه اینجا هستم؛ مسیر برگشت را پیش میگیرم، اصلا بیخیال سوژه؛ تصمیمم را میگیرم که برگردم. سریع قدم برمیدارم همین که میخواهم برگردم. یک نفر از پشت سر دست بر شانهام میگذرد؛ خانم رسولی!
تمام وجودم جرات میشود و برمیگردم؛ یک کاپشن چرمی بلند و یک کلاه به سر دارد؛ پوزخندی میزند دنبال من بودید، بله!
از سر تا پا نگاهش میکنم حداقل 20 سانتی از من بلندتر است و سنش هم که حداقل 15 سال بیشتر از من است! لبخند میزند؛ نترس پاک پاکم دیگه نمیکشم! نفس عمیقی میکشم؛ بهتر است به یک جای بهتر برویم؟ قبول میکند.
خوشحالم که از آن فضای خفقان خارج میشویم؛ حداقل وقتی کنار او هستم از خرده فروشان ترسی ندارم؛ چون او را میشناسند و « آقا م» صدایش میزنند.
در راه از کارم برایش توضیح میدهم و او هم وضعیت این روزهای زندگیش را برایم میگوید؛ همین که به نزدیک قبرستان میرسیم؛ میگوید از اینجا شروع کنم یا از اول؛ جواب میدهم از اول!
یادم نیست ولی خیلی بچه سال بودم که ازدواج کردم؛ زندگی خوبی داشتیم؛ همان سالهای اول صاحب دو تا پسر شدم. تا اینکه در سال 86 مشکلاتمان شروع شد. مادر شوهرم معتادم کرد؛ همه چیز بهم ریخت.
رفته رفته آنقدر مواد کشیدم که اصلا بود و نبود بچهها برایم اهمیتی نداشت؛ کاملا غرق مواد مخدر شدم؛ روزهای تاریکی داشتم. حاضر بودم بمیرم ولی به این زندگی ادامه ندهم؛ تا اینکه پدرم به خاطر شرایطی که داشتم. طلاقم را گرفت و مرا به کمپ کرج برد تا ترک کنم.
یعنی کامل ترک کردید؟
نه ترک نکردم؛ وقتی والدینم دیدند که ترک نمیکنم برگشتیم زنجان؛ من هم اصلا دوست نداشتم ترک کنم از خماری لذت میبردم؛ یعنی نه اینکه لذت ببرم دیگر غرق مواد شده بودم و حتی یک روز هم نمیتوانستم بدون مواد ادامه بدهم. پس همانطور زندگی میکردم.
از طرفی وقتی شنیدم در زمان نبودم دو فرزند پسرم را به بهزیستی دادهاند؛ دیگر انگیزهای برای زندگی کردن نداشتم و ترجیح دادم در همان حال باقی بمانم.
پس چطور شد که ترک کردید؟
ترک نکردم؛ من تقریبا 10 یا 12 سال معتاد بودم؛ یعنی وقتی از تهران برگشتیم چون خانوادهام طردم کردند؛ یک فکر دیگر کردم و خرده فروشی مواد میکردم و از همین طریق خرج موادم را در میآوردم؛ از طرفی مردم هم کمکم می کردند.
زندگیام به مدت 8 سال خلاصه به این بود که مواد بفروشم و بکشم؛ اصلا برایم مهم نبود که اطرافم چه میگذرد و چه اتفاقی میافتد.
روز و شب همینطور میگذشت و من مثل آدمهای لاابالی زندگی میکردم؛ احساس میکردم زندگی در همان چند ساعتی خلاصه میشود که مواد میکشم و خمار فارغ از همه دنیا هستم.
در این مدت خانواده سراغی از شما نگرفتند؟
ببینید زنجان جای کوچکی است؛ خانواده چقدر باید حمایت کنند. خب آبرو برایشان خیلی اهمیت داشت و من باعث شده بودم سرشکسته شوند؛ هیچ کس خواهان یک آدم معتاد نیست.
درباره گورخوابی تان تعریف کنید؛ شنیدم مدتی هم در گورستان زندگی کردهاید؟
چند مدت نه هشت سال.
بعد از اینکه از کرج برگشتیم؛ چون جایی برای خواب و زندگی نداشتم؛ صبحها دنبال خرید و فروش مواد مخدر بودم و شب ها در قبر میخوابیدم.
ترسی از قبر نداشتید؟
خب اوایل از مردگان میترسیدم اما بعد نه عادت کردم؛ یعنی مجبور بودم عادت کنم جایی نداشتم که بروم؛ تنها جایی که کسی کاری به کارم نداشت گورستان بود؛ شب در یکی از قبرهای خالی میخوابیدم و صبح ها سراغ کارم میرفتم.
گاهی وقتها که مواد پیدا نمیکردم یا روزها اذیت میشدم از خدا میخواستم که در همان قبر بمیرم و دفن شوم بی آنکه کسی از من خبری داشته باشد.
هشت سال تمام این روال برایم تکرار شد؛ روزهای سیاهی که وقتی به آن فکر میکنم چیزی جز تباهی در آن نمیبینم.
فکر کنید؛ زمستان و تابستان در قبر میخوابیدم روزهایی در این هشت سال دیدم که وقتی یادم میآید تعجب میکنم چطور زنده ماندم با آن همه خطر وقتی حیوانات به آنجا میآمدند یا هر اتفاق دیگری که ممکن بود بیافتد و گاها هم افتاد…
پس چطور شد که به فکر ترک کردن افتادید شما که کاملا غرق مواد بودید؟
ببینید شاید بگویم یک معجزه الان دیگر یادم نیست چطور ترک کردم اما 5 سال است که پاک پاکم.
یعنی از معاونت پیشگیری دادگستری بابت این کار و کارشناسان آنجا بسیار ممنونم که خیلی مرا کمک کردند؛ پروسه ترک مواد من بدون کمک آنها ممکن نبود.
البته این را هم بگویم ترک کردن به این راحتی نیست من کاملا غرق شده بودم؛ حتی در ایام ترک مواد بعضی روزها که بدنم درد داشت یا سختی می کشیدم هوس می کردم دوباره مواد بکشم اما هر طور بود ترک کردم و الان 5 سال است که حتی یکبار هم مواد مصرف نکردهام.
خب بعد از ترک چه کاری انجام می دهید؟
خب بعد از ترکم به هر نحوی بود خانوادهام را قانع کردم که دیگر معتاد نیستم و به هر شکی بود به خانه برگشتم و الان با خانواده زندگی میکنم؛ ولی مشکلات خاص خودم را دارم.
الان زندگی من صفر هم نیست منفی است؛ تازه تبدیل شدهام به یک آدم بی پولی که نه کاری دارد و نه پولی؛ به خاطر اینکه بتوانم کار کنم کلاه مردانه بر سر میگذارم و کاپشن مردانه میپوشم.
به هرمنتی شده شلوار برادرم را میپوشم و روزها در دکه چای فروشی کار میکنم؛ در فصل زمستان تا ساعت 9 و در تابستان تا ساعت 12 اینجا هستم.
فقط برای خواب به خانه میروم تا گله و شکایت پدر مادرم را نشنوم؛ خیلی سخت است خیلی….
از بچه هاتون چه خبر؛ پیش چه کسی هستند؟
این سوال را که میکنم؛ چشمانش پر از اشک میشود و چند دقیقه بی صدا گریه میکند؛ اصلا باورم نمیشد زنی با آن روحیه سخت و مردانه گریه بکند؛ حرفی هم برای آرام کردنش ندارم؛ فقط سکوت میکنم تا خودش شروع به حرف زدن کند.
سرش را بالا میگیرد؛ مجردی؛ جواب میدهم بله؛ پس من یک توصیه بهت میکنم. اگر توانایی نداری اگر نمیتوانی هیچ وقت بچه دار نشو؛ خیلی پشیمانم از اینکه بچه دارم. آینده آنها را من و همسرم خراب کردیم.
الان بیشتر از 10 سال است که هر دو پسرم در بهزیستی هستند؛ فکر کنم دیگر حسی نسبت به من ندارند؛ چون برایشان مادری نکردم تا چشم باز کردند معتاد بودم بعدش هم که…
دوباره اشک از چشمانش جاری میشود و اشکش را با پشت چشمانش پاک میکند؛ لبخند تلخی میزند و میگوید: نمی دانم می شود یا نه اما دوست دارم یک روز با پسرانم باهم زندگی کنیم؛ یعنی اگر دکه مستقل بگیرم یا کاری برای خودم جور کنم می توانم آنها را پیش خودم بیاورم؛ الان نمی توانم بهزیستی اجازه نمیدهد.
از طرفی برایشان همین شرایط خوب است؛ مادری مثل من و پدری مثل همسرم که فقط خمار است؛ به درد این بچه ها نمیخورد؛ حداقل مطمنم در بهزیستی خواب و خوراک دارند.
دلم برایشان تنگ شده؛ خیلی بزرگ شدهاند؛ کاش هیچ وقت معتاد نمیشدم و کنار فرزندانم بودم؛ مادر شوهرم من و شوهرم را بدبخت کرد؛ به خاک سیاه نشستیم و زندگی مان از هم پاشید.
من اینطور نبودم قبل از ازدواج اهل باشگاه و روزه و نماز بودم ولی مواد مخدر همه چیزم را از من گرفت.
برنامه شما برای آینده چیست؟
نمی دانم آینده برای من تصمیم می گیرد؛ من این روزها نان بخور و نمیری دارم که فقط از گرسنگی نمیرم؛ صبح تا شب کار میکنم که هم خرج خودم را دربیاورم و هم مشغول باشم که به مواد فکر نکنم.
چند سال دارید؟
32 سال.
شما خیلی فرصت دارید می توانید آینده را بسازید؟
بله فرصت زمانی زیاد دارم؛ ولی جامعه پذیرش یک معتاد را ندارد؛ شاید گفتنش درست نباشد اما این تیپ مردانه و این ظاهر فقط برای این است که بین مردان راحت تر کار کنم؛ خب یک سری آسیب های اجتماعی که خودتان بهتر می دانید؛ تهدیدم می کند اما ناچارم با همه آنها بسازم.
خیلی سخت است خیلی سخت؛ نمیدانم چقدر فرصت دارم گذشته را جبران کنم آیا اصلا میتوانم یا نه؛ اما در بین همه این سختیها این امید است که به من انگیزه می دهد تا شاید روزی همه این مشکلات تمام شود و من هم مثل دیگران زندگی کنم.
این جمله را میگوید و از کنارم بلند میشود بی آنکه حرفی بزند؛ از داخل موادفروشان رد میشود؛ آقا صدایش میزنند یا نمیدانند زن است یا می دانند و …


دیدگاهتان را بنویسید