زنجان پرس؛ زهرا رسولی: امروز یکشنبه 10 دی ماه است؛ هوا کمی سرد است؛ شیشه ماشین را بخار گرفته و دیدم را سختتر کرده است؛ آدرس را پیدا نمیکنم؛ آنقدر خانه زیاد است که نمی دانم کجا باید دنبالش بگردم؛ شماره پسرش را میگیرم که مشغول است؛ دوباره به خودش زنگ میزنم؛ با صدای بلند داد میزند؛ « جانا کیمن سن»؛ خودم را معرفی میکنم اما صدایی نمیشنوم و دوباره قطع میکنم.
کمی داخل شهرک میگردم تا بالاخره محلی را میبینم که انگار وانت و اسباب کشی دارد؛ جلوتر میروم درست است همین جاست از نفراتی که مشخص است از اهالی آن منطقه هستند؛ آدرس خانه پیرزن را میگیرم.
بله خانه پیرزن مربوط به مسکنهای ملی است که در دو سال گذشته ساخته شده است و خانم بابایی و پسرش مشغول اسباب کشی هستند.
این صحنه را که میبینم یاد دو سال قبل می افتم؛ 27 آبان سال 1400 یعنی تقریبا دو سال و دو ماه پیش که رئیس جمهور برای رسیدگی به وضعیت ساکنین مناطق حاشیهای زنجان به تصادف به کوی فلسطین رفت.
به خانه پیرزنی که در یک خانه کلنگی و فرسوده به همراه همسرش و تنها فرزندش زندگی میکرد؛ اما با توجه به شرایط نامناسبی که این منطقه داشت؛ رئیس جمهور قول داد که جا به جایی ساکنین این منطقه در اسرع وقت در قالب طرح کلید به کلید اجرا شود.
این همان پیرزن است که رئیس جمهور قول خانهدار شدنش را داده بود؛ در افکار خودم غرقم که ناگهان با صدای پیرزن به خودم میآیم.
خوش آمدی دخترم؛ دیدی بالاخره صاحب خانه شدم؛ خدا را هزار مرتبه شکر؛ دیگر راحت شدم؛ انگار از جهنم به بهشت آمدهام.
این را میگوید و گره چادر گلی گلیاش را مجکم کرده و مشغول کمک به پسرش در اسباب کشی می شود.
نزدیکتر میروم؛ حاج خانم الان خیلی خوشحالین که اینجا اومدین؟ بله دخترم چرا خوشحال نباشم؛ بالاخره راحت شدم؛ نمیدونی چقدر برامون سخت بود که اونجا زندگی کنیم.
دستش را میگیرم و به گوشه دیگری از خانه میآورم؛ سریع با گوشه چادرش عرقش را پاک میکند و میگوید: دخترم خیلی خوب شد که آخر عمری به یک گوشه دنج آمدم و دیگر آن دردسرها نخواهم داشت.
نمیدانی چقدر سخت میگذشت؛ یک لحظه ارامش نداشتیم؛ هر لحظه احساس میکردیم خانه سرمان خراب میشود؛ اما خدا رو شکر که به آرزویم رسیدم.
سریع عرق پیشانیاش را با گوشه چادرش پاک میکند و میگوید: دخترم شاید باورت نشود اما از جهنم به بهشت آمدهام؛ حالا که اینجا هستم میفههم آرامش چیست و چه معنی دارد؛ آخر نمیدانی آنچا چه وضعی داشتیم.
دستم را بر شانهاش میگذارم و میگویم؛ مهم این است که الان اینجا هستید و انتظار به پایان رسیده است؛ خب بله اینکه خیلی خوب است؛ میدانید خانم؛ دو سال انتظار کشیدم؛ اسمش دو سال است ولی باور کنید انگار 50 سال گذشت؛ همهاش فکر میکردم دیگر نمیشود و همه اینها یک وعده بیشتر نیست!
جملهاش تمام نشده اشک چششمانش را با پشت دستش پاک میکند و میگوید: خانم فقط حیف شد؛ کاش یکم زودتر خونه رو تحویل میدادن؛ هفته پیش چهلم شوهرم بود فوت کر و ندید خونه دار شدیم؛ راحت شدیم.
حرفمان تمام نشده است که پیرزن سریع از جلوی چشمانم دور میشود؛ سریع با یک قندان قند برمیگردد و میگوید؛ خانم شرمنده دیگه این همین شیرینی انشاله شیرینی هم میخوام بدم بزار وسایلامون رو جمع و جور کنم؛ حتما شیرینی میدم.
یک حبه قند برمیدارم و سوال میکنم؛ حاج خانم چند سال دارین؛ از کی تو خونه قبلی زندگی میکردین؟
واله دخترم سواد درست و حسابی ندارم نمیدانم چند سال عمر کردم و چند سال دیگر هم زنده هستم؛ اما خب شاید 20 سال شاید هم کمتر؛ اما هرچه بود خیلی سخت میگذشت؛ به خدا نجات پیدا کردیم؛ واقعا نجات پیدا کردیم؛ خوب شد سر پیری روی آرامش رو میبینیم.
خب الان با رئیس جمهور و استاندار چه حرفی دارین؟
خیلی از اینها تشکر میکنم، نمیدانم چطور بگویم؛ واقعا کمک بزرگی به ما کردند؛ دخترم انگار از جهنم به بهشت اومدم.
این را میگوید و دوباره گره چادرش را محکم میکند و موهایش را داخل روسری میبرد؛ دخترم اگر کاری نداری من بروم کمی کمک کنم مهمان داریم.
بدون اینکه منتظر جواب من بماند؛ خوشحالتر از قبل داخل اسباب و وسایل خانه میرود؛ هرکدام را به سمتی میبرد؛ همزمان که کار میکند؛ زیرلب دعا میخواهند؛ خدایا شکرت؛ خدایا راحت شدیم؛ وای خدا اینجا بهشته…
در گوشه دیگر از خانه اما رضوان بابایی پسر این پیرزن مشغول کار کردن است؛ سراغ او میروم؛ با خوشحالی به زبان محلی میگوید« خانم نمی دانید چه حس خوبی دارد خانهدار شدن».
سوال میکنم؛ آقای بابیی چند سال بود که در کوی فلسطین بودید؟ ببنید درست نمیدانم اما شاید از سال 85 یا 86 نمیدانم بیشتر از 16 سال است که آنجا ساکن هستیم.
خب چطور در این سالها محل زندگی تان را عوض نکردید؟
خب پولی نداشتیم؛ مجبور بودیم همان شرایط را تحمل کنیم؛ ببینید من خودم درآمد چندانی ندارم و باربری میکنم؛ پدرم هم مردم ثروتمندی نبود.
پس چطور شد که به اینجا آمدید؟
خب شاید شما هم شنیده باشید؛ آبان سال 1400 آقای رئیس جمهور از خانه ما بازدید کرد و همانجا قول جا به جایی همه اهالی را داد؛ البته به ما گفتند که 45 روزه جا به جا می شویم اما خب کمی طول کشید؛ اما اتفاق افتاد و از این بابت خدا را شاکریم.
کوی فلسطین چند نفر ساکن داشت؟
دقیق نمی دانم شاید 129 خانوار یا چند خانوار کمتر و بیشتر؛ اما در همین حدود است؛ بنا بود که همه انتقال پیدا کنند اما فعلا 2 خانوار انتقال پیدا کرده اند و انطور که میدانم به مرور همه خانوارها منتقل خواهند شد.
برای انتقال هزینه پرداخت کرده اید؟
خیر ببینید؛ خانه ما در طرح بود؛ یعنی از سال 1370 در طرح بود و بالاخره مسئولان تقصمیم گرفتند برای حل این موضوع طرح کلید به کلید را اجرا کنند.
یعنی چی؟
یعنی اینکه کلید خانه را در کوی فلسطین تحویل می دهیم و در اینجا خانه نوساخت تحویل میگیریم.
از اینکه منتقل شدید راضی هستید؟
بله خب واقعا راضی هستیم؛ خانه قبلی مان تخریبی بود و هر آن ممکن بود سقفش بر سرمان خراب شود؛ که خوشبختانه نجات پیدا کردیم.
از طرفی چون مادرم نیز سالخورده است؛ تغییر مکانی به لحاظ سکونتمان در اینجا بسیار خوب است؛ چون اینجا امکانات به روز زیادی دارد که خانه خودمان نداشت.
مدیرکل راه و شهرسازی نیز که در این مصاحبه همراهیمان میکند؛ با اشاره به اقدامات دولت در حوزه نوسازی بافتهای فرسوده میگوید: :ساکنان کوی فلسطین زنجان از دی ماه امسال تا خرداد سال آینده به پروژه های نهضت ملی مسکن انتقال داده می شوند.
به گفته اسماعیلی؛ ۱۳۰ خانوار در کوی فلسطین زنجان ساکن هستند که در طرحی در راه و شهرسازی با عنوان ” کلید به کلید” اجرا می شود؛ جا به جا میشوند.


دیدگاهتان را بنویسید