روایت زنانی که لباس آتش پوشیدندزنجان پرس؛اولینبار بود که قرار بود روبهروی آتشنشانهای زن بنشینم؛زنانی که تا همین چند وقت پیش حضورشان در ایستگاههای آتشنشانی زنجان بیشتر شبیه یک رؤیا بود تا واقعیت.وقتی وارد ایستگاه شدم، صدای بیسیمها، رفتوآمد نیروها و بوی لباسهای عملیاتی همهجا پیچیده بود. گوشهای لباسهای سنگین ضدحریق آویزان بود؛ لباسهایی که سالها فقط مردها آن را پوشیده بودند و حالا قرار است یک گروه زنانه نیز وارد این تیم شود.عسل؛ خدیجه؛ آرزو؛ پریسا؛ رقیه و زهرا این اسامی برای همیشه در تاریخ زنجان باقی خواهد ماند به عنوان ۶ نفر اولی که جذب آتش نشانی زنجان شدند.چند دختر جوان، با چهرههایی پر از شوق و اضطراب، کنار هم نشستهاند.بعضیهایشان هنوز ذوق پوشیدن لباس فرم از چهرهشان پیدا بود.میخندیدند، شوخی میکردند و گاهی هم میان حرفهایشان سکوتی مینشست که میشد سنگینی مسئولیتی را که پذیرفتهاند در آن دید.فضا، رسمی و خشک نبود؛ بیشتر شبیه یک گفتوگوی زنانه بود؛ گفتوگویی میان چند زن که از ترسها، آرزوها، سختیها و رویاهایشان حرف میزدند.از همان اول، سوالهای زیادی در ذهنم بود؛ اینکه یک زن چطور تصمیم میگیرد وارد شغلی شود که حتی خیلی از مردها تاب سختیهایش را ندارند؟ از دود و آتش نمیترسند؟ از قضاوت مردم چه؟ از شیفتهای سنگین؟ از شبهایی که باید دل به حادثه بزنند؟اما هرچه گفتوگو جلوتر رفت، بیشتر فهمیدم چیزی که آنها را به این مسیر رسانده، فقط هیجان نیست.پشت این لباسها، دنیایی از جسارت، انساندوستی و میل به مفید بودن پنهان شده است.یکی از آنها ” آرزو” را میگویم؛ همسر یک آتشنشان است؛ وقتی از همسر آتش نشانش حرف میزند، لبخند روی صورتش مینشیند.با ذوق میگوید:«قبل از این شاید اصلاً نمیدانستم آتشنشانی دقیقاً چیست؛ فقط میدیدم همسرم چقدر برایش زحمت میکشد. یادم هست برای آزمون استخدامی، ماهها تمرین کرد و حدود ۲۵ کیلو وزن کم کرد. همان روزها بود که من هم آرامآرام عاشق این فضا شدم.»”آرزو” حالا خودش لباس آتشنشانی پوشیده است.با خنده ادامه میدهد: «از بچگی کارهای مردانه را دوست داشتم؛ حتی یادم هست یک سال بابام میخواست خانه را بدهد نقاش، اما نگذاشتم و خودم رنگش کردم!»آرزو از سختیهای کار نمیترسد؛ برعکس همین سختیها او را جذب کردهاند.چند صندلی آنطرفتر، دختر جوان دیگری آرامتر حرف میزند؛ سالها مربی ژیمناستیک بوده و مدتی هم معلم ورزش.از علاقهاش به کارهای پر فعالیت میگوید:از بچگی عاشق فعالیت بدنی بودم، اما چیزی که من را به این شغل کشاند فقط هیجانش نبود؛ حس کمک کردن بود.از روزهایی میگوید که در هلال احمر فعالیت میکردند و از زلزلهها، بحرانها و جمع کردن کمک برای مردم.وقتی کنار آدمهای آسیبدیده بودیم، حس میکردم زندگیام معنا پیدا کرده. دوست دارم وقتی شب سرم را روی بالش میگذارم، حس کنم امروز برای یک نفر مفید بودهام.در میان حرفهایشان، یک واژه بارها تکرار میشود؛ «کمک».کمک به آدمهایی که در سختترین لحظههای زندگیشان، چشم امیدشان به آتشنشانهاست.یکی دیگر از دخترها از ماجرای خودکشی یک زن روی پل میگوید؛ از اینکه چقدر حضور یک زن در چنین لحظههایی میتواند مؤثر باشد.شاید یک خانم نتواند دردهایش را به یک مرد بگوید، اما راحتتر با یک زن حرف میزند. خیلی وقتها فقط شنیده شدن، آدم را از مرگ برمیگرداند.او معتقد است حضور زنان در آتشنشانی فقط برای عملیات نیست؛ برای همدلی است، برای آرام کردن آدمهایی که در بحران، بیشتر از هر چیز به یک صدای امن نیاز دارند.دختر جوان دیگری که متولد ۱۳۸۳ است، با هیجان حرف میزند؛ او جوانترین عضو جمع است.همیشه میگفتند آتشنشانی شغل مردانه است، اما من هیچوقت این را قبول نکردم. میخواهم به دخترهای همسن خودم بگویم سن و جنسیت محدودیت نیست؛ قدرت واقعی در اراده آدم است.وقتی از خانوادهاش حرف میزند، چشمانش برق میزند.اگر حمایت پدر و مادرم نبود، شاید هیچوقت جرئت نمیکردم وارد این مسیر شوم؛ ای کاش خانوادهها بیشتر به دخترهایشان پر و بال بدهند.در طول گفتوگو، بارها خنده میان جمع میپیچد.دخترها از تمرینهای سخت میگویند، از ساعتهای طولانی ورزش، از خستگیهایی که گاهی تا مغز استخوانشان میرفته؛ اما هیچکدام پشیمان نیستند.یکی از آنها میگوید: پنج ساعت تمرین میکردیم، اما ذوق پوشیدن این لباس باعث میشد سختیها را نبینیم.میان حرفهایشان، چیزی بیشتر از هیجان دیده میشود؛ یک نسل تازه.نسلی که میخواهد مرزهای قدیمی را جابهجا کند.شاید هنوز خیلیها ندانند شیفتهایشان چطور میگذرد یا در عملیاتها دقیقاً چه میکنند، اما چیزی که از نگاهشان پیداست، این است که آمدهاند بمانند.آمدهاند ثابت کنند نجات دادن، زن و مرد نمیشناسد.


دیدگاهتان را بنویسید