مهنیای عزیزم سلام سلامی از جنس حسرت سلامی از جنس افسوسسلام به بهترین هم کلاسی من سلامی به معلم شهیده خودم که به حق، معلم من شد. مهنیای من اکنون که ۴۰ روز از آسمانی شدنت می گذرد، و از بلندای آسمان به ما نظاره میکنی، کاش دستی بر سر ما بکشی و برای دل بیقرارمان دعا کنی. کاش بدانی که حضورت و بودنت هیچ وقت برای ما کمرنگ نشده و همیشه بودنت را که حس نه، بلکه لمس می کنیم. من و دوستانت روزی نیست که به یادت نباشیم، لحظه ای نبوده که فراموشت کنیم.گاهی با ذکر صلوات، گاهی با گفتن خاطره ای و گاهی به بغض . هم کلاسی های تو هنوزم که هنوز است برای ندیدنت اشک می ریزند. میگویند معلم، وظیفهاش هدایت کردن است؛ اما من امروز، در برابرِ غیبتِ تو، درماندهام.هنوز یادم هست… چطور با آن چشمهای پر از سوال، به من نگاه میکردی. حسرتِ تمامِ کلماتم، همین است که چرا آن روز، وقتی لبخند زدی، بیشتر به چشمهایت نگاه نکردم؟ چرا فکر نمیکردم آن آخرین بار است که میبینمت؟ چرا نفهمیدم که تو، داری برای یک سفرِ جاودانه، خودت را آماده میکنی؟عزیزِ من…تو تمام کتابها را رها کردی تا خودت، یک کتابِ تاریخ شوی. من به تو “جغرافیای” جهان را میآموختم، اما تو “مرزهای” آسمان را فتح کردی. من به تو “ریاضیات” میگفتم، اما تو “حسابِ” عشق و ایثار را با نمرهای بیرقیب، برای من ثابت کردی. تو از کلاس درس گذشتی، تا در صفحه روزگار، با خونِ پاکت، نامت را بنویسی.مهنیای قلب داغدارِ ما! کوچه کوچه ی دلمان پر شده از عطر وجود تو. کاش میشد دوباره حضورت، غبار از دل های آلوده یمان بزداید…کاش دوباره در یک کلاس درس، همسنگر می شدیم و مشق محبت و دلدادگی می کردیم. عزیزِ دلم!مادر شهیدت همیشه پیگیر ستاره شدن تو بود.ستاره شدن در همه ی مراحل زندگی، چه در رفتار چه در تحصیل چه در ورزش. مادر نازنینت آن شب دعایی برای تو و خواهرت کرد که تا ابد ستاره شدید. خوشا به حال شما که مادرانه و خواهرانه و دخترانه سفر کردید تا بهشت.ای بهترین دختر مدرسه ی ما، چهلمین روز پر کشیدنت، همزمان شده با روز دختر. به تو و خواهر عزیزت که بهترین دختران این کره خاکی شدید، تبریک میگویم.دخترم تو و خواهرت بهترین درس خواهرانه را مشق کردید و تا لحظه ی آخر در کنار هم بودید و دست در دست هم به آسمان پر کشیدید. روزتان مبارک. مهنیا جانخودت دیدی چگونه قلب زنجان برای تو تپید. یک شهر اسم تو را صدا میزد. یک شهر برای غربت تو گریه می کرد. یک شهر برای تو نوحه می خواند. درستش هم همین بود، تو دختر زنجان بودی. تو غریب نبودی، تو شاه بیت شب های حماسی زنجان بودی، و برای تو یک زنجان گریست.تو یک ستاره ی همیشه فروزان بر آسمان این دیار شدی.در این مدت کوتاه که با تو آشنا شده بودیم، با اخلاق و رفتار بزرگ منشانه ات، با آن مهربانی های مختص خودت، با آن دلبری های دخترانه ی نجیبت، من و دوستانت را شیفته ی خودت کردی. دخترکم …مادرانه و با دلی شکسته، گله ای دارم از تو..! اگر قرار به رفتن بود چرا این گونه دل از ما بردی …؟! تو که بنای آسمانی شدن داشتی، چرا بذر مهر خود بر دل ما کاشتی مهنیای شهیده…. ما در این روز با خون تو و با خون تمام دانش آموزان شهید، عهد و پیمان می بندیم، که تا دنیا دنیاست و تا جان در بدن داریم، با قاتلان تو و کودکان بی گناه این مرز و بوم، به صلح ننشینیم، و انتقام خون پاک شما را از آمریکای جنایتکار و اسرائیل کودک کش بگیریم.انشاالله دختر گلم، از تو خواهشی دارمبه رسم روزهای خوب آشنایی، با دست های کوچکت برای ما دعا کن. دعا کن که داغ تو برای ما آسان شود. دعا کن ما نیز چون تو شهید شویم، که شهادت نهایت خوشبختی و عاقبت بخیری است. خوابت آرام، ای شاگردِ من…دفترچهی نیمهتمامِ تو، پیش من میماند؛ تا هر بار که نگاهش میکنم، یادم بیاید که قهرمان، از میانِ همین کلاسها، برمیخیزد. خدا نگهدارت، ای عزیزِ من… ای شاگردِ جاودانهی من…….


دیدگاهتان را بنویسید