زنجان پرس؛ زهرا رسولی: ساعت 7 صبح است و عده‌ای مقابل مصلی جمع شده‌اند؛ توجهم را جلب می‌کند؛ نزدیک‌تر که می‌شوم مردمی را می‌بینیم که آمده‌اند تا برای رئیس جمهور نامه بنویسند.

نفر دوم مردی میانسال با کاپشنی رنگ‌ورورفته، نفر سوم دخترکی با مقنعه و کاپشن بلند و شلوار پارچه‌ای، نفر چهارم، مرد تازه‌پابه‌سن‌گذاشته با دمپایی و کلاه بافتنی است و صف نامه نویسان همچنان ادامه دارد.

هراز چندگاهی هم با گوشی‌شان 111 را می‌گیرند که اشغال است و با غرو لند زیرلب دوباره مشغول نوشتن نامه می‌شوند.

تمام محوطه بیرونی مصلی پر از آدم بود. آدم‌هایی که سرشان روی یک مشت کاغذ خم بود و توی عالم خودشان برای رییس جمهور نامه می‌نوشتند، به فکر فرو می‌روم یعنی رئیس جمهور قرار است پاسخ همه این نامه‌ها را بدهد.

این نامه محرمانه است!

زمین کف پایشان پر از کاغذهای مچاله شده است، انگار هنوز قبول نکرده‌اند که دنیا به سمت پیشرفت رفته و همچنان دوست دارند؛ نامه کاغذی به رئیس جمهور بدهند.

یکی از افرادی که در میان جمعیت مشغول پرس و جو برای پیدا کردن یک نفر برای نوشتن نامه است؛ می‌گوید: در هر دو دوره ریاست جمهوری‌های گذشته نامه نوشتم و نتیجه گرفتم الان هم باید این کار را بکنم.

نگاهی به او می‌کنم همین که متوجه نگاهم می‌شود به سمتم می‌آید و سفره دلش را پیشم باز می‌کند؛ دخترم از راه دور آمده‌ام و سواد ندارم می‌توانی از طرف من برای رئیس جمهور نامه بنویسی؟

من که نمی‌خواهم دلش را بشکنم قبول می‌کنم؛ کاغذ را از کیفم در‌می‌آورم و می‌گویم خب چی بنویسم براتون؟ سریع یک کیسه پر از کارت ملی و شناسنامه از بغل کیفش درمی‌آورد و کنارم چمباته می‌زند.

بنویس شوهرم مریضه. وضع مالیمون خوب نیست. بیکاره. دو تا بچه دارم. پول پیش ندارم. صاحب خونه گفت برین بیرون. هشت تومن کرایه‌ عقب مونده داشتیم. همه پس‌اندازمون رو دادم بهش و حالا بازم میگه برین بیرون. برای رییس جمهور بنویس من باید چیکار کنم؟».

کمی مکث می‌کنم و می‌گویم: خب اسم و فامیلتون چیه؟ آدرس‌تون کجاست؟ سریع جواب می‌دهد: سایان نه این و ننویس بزار آدرس خونه خواهرمو بدم چون معلوم نیست تا جواب نامه میاد کجا باشیم؛ فقط تو رو خدا ی جوری بنویس جواب بگیرم.

مرد جوان کت‌وشلوارپوش با یکی از مراجعین سر صحبت را باز کرده و می‌گوید: «دخترم مشکل دارد. دست راستش عمل می‌خواهد. هزینه عملش را ندارم بدهم، خواستم کمکی بکنند، نامه نوشتم دادم خدمتشان، گفتند رسیدگی می‌کنند؛ من به رئیسی رای دادم از او انتظار دارم.

کمی آنطرف‌تر پیرزنی با موهای خاکستری که از روسری گل گلی‌اش بیرون زده؛ نفس نفس زنان به سمتم می‌آید و آستینم را می‌کشد؛ «بیا مادر. قوربون دستت، یه نگاهی به این میندازی ببینی چطور شده؟» همین که می‌خواهم نامه را بگیرم پاره می‌کند و می‌گوید: «بیشین مادر. ما که سواد درست و حسابی نداریم؛ خودت یک نامه خوب بنویس».

بنویس پسرم اداره‌ای بود؛ دوست ناباب داشت؛ معتاد شد! همه‌شون می‌دونن؛ فرمانداری، استانداری که خونه‌مو فروختم تا بچه‌ام برگرده. ببین.

این فیش حقوقشه اما الآن بیکاره. زن و بچه داره مادر. چون معتاد شد از محل کارش انداهتن بیرون؛ اما الان خوب شده ولی نمیزارن برگرده سرکار.

شوهرم رو کرونا کشت! الآن خونه هم ندارم. یه واحد داشتم که گفتمت برای نجات پسرم فروختمش. نوشتی اینا رو مادر؟» جواب می‌دهم؛ بله!

نامه رو به دستش می‌دهم؛ خیالتون راحت تحویل بدین انشاله درست می‌شه؛ سریع نامه رو از دستم میگیرد و ادامه می‌دهد: دخترم تو که کمک کردی حالا بهم بگو کدوم یکی از اینها تهرانیه میخوام بدم دست اون.

جواب می‌دهم: فرقی نمی‌کند مادر جان بالاخره نامه‌ها پیگیری میشه؛ دستپاچه می‌شود و می‌گوید: من جز تهرونی نامه‌ممو دست کسی نمیدم! چون مسؤولای استان که کاری نمی‌کنن؛ چند ساله هرجا رفتم هیچ کاری نکردن؛ این نامه رو فقط رئیس جمهور باید بخونه!

کمی آنطرفتر چند دانش‌آموز با شور و هیجان ایستاده‌اند؛ این به آن می‌گوید این‌طور بنویسی بهتر است و آن به این می‌گوید تو با آن آی کیو چه میفهمی چی بنویسی! نزدیک‌تر می‌شوم و می‌پرسم چی می‌نویسی؛ با جدیت می‌گوید: «نامه محرمانه است!».


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *