زنجان پرس؛ نیم ساعت مانده به نیمه شب، نرسیده به راه آهن؛ بیخواب است و بیدار.

گونه‎های چال‌دار که نه از روی زیبایی که بازتاب گرسنگی‌های مفرط است، لباس مندرس و کثیفی که گواه سر گذاشتن بر بالین آسفالت و موزاییک و خاک خیابان است …

از چهره ظریف زنانه‌اش فقط زمختی استخوان‌ها مانده است، می‌گویند قبلا مربی ورزش بوده است؛ اما حالا همه زندگی‌اش داخل یک کوله پشتی سیاه‌رنگ چرک است و کیسه پلاستیکی گره خورده به مچ دستش…

معلوم نیست این همه بنجل را از دورریز کدام سطل زباله پیدا کرده و‌ در آن روز و شب‌گردی‌های طولانی پسمانده چند خانه‌ها و مغازه‌ها را به هم زده تا ضایعاتی پیدا کند که قابل فروش باشد و خرج نان بشود و هم خرج دود.

به سراغ یک منطقه دیگر می‌روم؛ مادری به همراه دختر بچه پنج شش ساله تا کمر در سطل زباله است؛ برای اینکه راحت تر به زباله ها دسترسی داشته باشد، دختر را بغل می کند و داخل سطل زباله می گذارد.

نزدیک آنها می شوم به او می گویم: زباله‌ها آلوده است، دخترت مریض می شود! می گوید: نه مواظب هستم، دستکش دارد! می گویم دستکش‌ها که سوراخ دارد چطور از این کودک محافظت می‌کند! نگاهی به من می اندازد و سکوت می کند.

صورت دخترک در این سرما سرخ شده اما مجبور است در میان زباله ها بچرخد. از او می پرسم مدرسه می روی؟ می گوید: بله کلاس سوم هستم و صبح ها مدرسه می روم عصرها به همراه مادرم کار می کنم! پلاستیک ها را به مادر نشان می دهد شاید مادر به او تایید برای برداشتن بدهد!

نگاهی به زن زباله‌گرد می‌اندازم؛ لاغر و نحیف است و روی صورتش ماسک زده است تا کسی او را نشناسد.

شیفت کاری زباله‌گردها همین ساعت است؛ هر شب همین ساعت؛ به سراغ یک محله دیگری که از قبل شناسایی‌اش کرده‌ام می‌روم.

دو بچه قد و نیم قد کنار سطل زباله ایستاده‌اند و مقداری نان خشک و ظرف پلاستیکی جدا کرده‌اند.

زنی لاغر اندام و نحیف؛ ماسک به صورت دارد و تا کمر در داخل سطل زباله فرو رفته است، حین کار نیم نگاهی به بچه‌هایش دارد و باقی حواسش به سطل زباله است، چیزهایی را داخل سطل جابه جا می کند، بعد دستش را از وسط زباله ها بیرون می کشد؛ روسری‌اش را روی سرش جابه جا می‌کند؛ گویی کارش در داخل سطل زباله به پایان رسیده است.

جلوتر می‌روم و خودم را خبرنگار معرفی می‌کنم؛ زیاد روی خوشی نشان می‌دهد، کمی اینطرف و آنطرف را نگاه می‌کند و در آخر سر نگاهش را به نگاه فرزندانش گره می‌زند که از سرما دست و پایشان قدرت حرکت ندارد.

بی‌مقدمه می‌پرسد؛ ماشین داری؟

سریع جواب می‌دهم، بله بله دارم___ به شرطی صحبت می‌کنم که من و بچه‌هامو تا یه مسیری برسونی؛ تو مسیر هر سوالی داشتی بپرس.

ضایعات را در صندوق عقب ماشین می‌گذاریم و راهی مقصد می‌شویم.

دست و صورت بچه‌ها از سرما کبود است و به محض سوار شدن در ماشین خوابشان می‌برد.

زن زباله‌گرد هم روی صندلی جلو نشسته و به خیابان برفی خیره شده است، با دلخوری به سمت من برمیگردد؛ هرچی میخوای بپرسی بپرس.

سوال می‌کنم؛ درباره کارتان برایم توضیح دهید؟

شاکی‌تر از قبل جواب می‌دهد؛ کار، کار تو به این میگی کار، صبح تا شب با این بچه‌ها بیرونم یا نق میزنن یا گشنه شونه، ولی مجبورم کار دیگه‌ای بلد نیستم.

بابای گور به گور شدشون اونقدر مواد کشید تا مرد؛ من موندم با دو تا بچه یتیم؛ حالا برای اینکه این دو تا بچه و خودم رو سیر کنم مجبورم کار کنم.

چی شد که زباله‌گرد شدین، کارخونه‌ای شرکتی؟ چرا ی شغل دیگه رو انتخاب نکردین؟

سواد ندارم؛ هرجا رفتم بهم کار ندادن؛ تازه این دو تا بچه رو چیکار می‌کردم؛ حداقل اینطوری خیالم راحته پیش خودم هستند.

یکی از خانم‌هایی که مثل من شوهر مرده بود؛ رفته بود تو ی کارخونه کار می‎کرد؛ صبح میره سر کار شب برمیگرده میبینه بچه نیست و دیگه هم پیداش نمی‌کنه؛ میترسم خانم، میترسم بچه‌ها رو تنها بزارم.

خب زباله‌گردی رو از کجا یاد گرفتی؟

یاد گرفتم؛ یاد گرفتن نمیخواد که دو سه روز شبا می‌اومدم پیش یک مردی که داشت مقوا جمع می‌کرد وامیستادم و دقت می‌کردم که چه چیزهایی به درد می‌خوره وقتی دیدم شیوه کار چطوره؛ منم شروع کردم.

خوبی این کار این هستش که ضامن نمی‌خواد؛ سواد لازم نیست؛ هرچقدر هم بیشتر کار کنی بیشتر درمیاری.

خب این ضایعات رو به کی میفروشید؟

اولش نمیدونستم چیکار کنم؛ یک هفته اول هرچی جمع می‌کردم و معتادا از دستم می‌گرفتن؛ تا اینکه یک نفر که ظاهرا زباله‌های همه رو میخره اومد باهام صحبت کرد و راه و چاه و بهم نشون داد از اون به بعد دیگه معتادا مزاحمم نشدن.

الان دیگه میبرم خونه میان همونجا ازم میخرن؛ اما خب چون زن هستم؛ بزخری می‌کنند؛ اما چاره‌ای ندارم باید قبول کنم.

کسی تا به حال مزاحمت شده؟

ابروهاش و درهم میکشه و یک نیم نگاهی به صندلی پشتی ماشین میندازه ببینه بچه‌ها خوابن یا بیدار؛ وقتی مطمن میشه خوابیدن جواب میده؛ چرا نشده؟ مگه میشه مزاحم نداشته باشم؛ اونم منی که همش شبا بیرونم.

اون اوایل که تازه کارم و شروع کرده بودم؛ بچه‌ها همراهم نبودن؛ چند تا معتاد بهم حمله ور شدن که بلا سرم بیارن؛ ولی خب؛ مامورا به موقع از راه رسیدن و … بعد از اون قضیه همیشه چاقو تو کیفم دارم

آستینش را بالا می‌زند و زخم دست‌هایش را نشان می‌‌هد؛ بیین همه این زخم‌ها واسه اینه که مقاومت کردم بلایی سرم نیاد.

چرا دوباره ازدواج نکردی؟

ازدواج؛ من اگه شانس داشتم از ازدواج اول شانس میاوردم؛ البته اینم بگم یکی از کامیون داران تزانزیتی بهم گفت بیا ازدواج کنیم؛ ولی خودم قبول نکردم؛ چون زن داشت، دلم نیومد زندگی دیگران و خراب کنم.

کامیون دار و از کجا پیدا کردی؟

یکی از همین خانمای همکار بهم معرفی کرد؛ اونم قبلا مثل من ضایعاتی کار می‌کرد؛ اما خب الان شغلش عوض شده و …

حرفش را قورت می‌دهد؛ دوباره سوال می‌کنم؛ الان شغلش چیه؟

عصبانی جواب می‌دهد؛ شما به شغل اون چیکار دارید؛ قرار بود از من بپرسید نه از اون…

شغل نیست که اگه شغل بود که ما اینقدر در به در نبودیم.

میخوای بدونی چیکاره است؛ چند روز برو واستا تو عوارضی تا دستت بیاد شغلش چیه.

یعنی چی متوجه نمیشم؟

خانم یک جمله میگم دیگه نپرس لطفا؛ رفته عوارضی به کامیون دارا خدمات جنسی میده؛ خوب شد راحت شدی؟ جمله‌اش تمام نشده اشک‌هایش سرازیر می‌شود.

نمیدونم شاید اشتباه کردم؛ دوباره نگاهی به پشت ماشین می‌اندازد و بچه‌هایی که از شدت سرما و خستگی و گرسنگی خوابشان برده، خانم به خاطر این بچه‌ها هرکاری ازم براومده کردم.

ولی خب من این کاره نیستم؛ خودم و نگهداشتم و نفروختم؛ در حالی که درآمد اون کار… ( تن فروشی) خیلی بهتره؛ شبی دو تومن کامیون داران از خداشون هستش، از شهر دیگه میان و … جمله‌اش را قورت می‌دهد…

فضای گفت‌وگو را عوض می‌کنم تا بیشتر از این توضیح ندهد؛ میدونی چند نفر خانم تو کار زباله‌گردی هستن؟

دقیق نمی‌دونم 15 یا 16 نفر بیشتر نیستیم؛ بعضی از خانم‌های زباله‌های گرد محتادن ( معتاد) هستن و بعضی‌هاشون به این بهونه دارن خودشون و میفروشن، بعضی‌ها هم مثل من بدبخت هستن و بچه دارن.

از کجا میدونی چند نفر هستین؟

نمیدونم شاید تعدادمون اینور اونور باشه؛ ولی خب همون آقایی که بهش زباله میفروشیم؛ بعضی اوقات جمع مون میکنه یکجا و منطقه‌هامون و تعیین میکنه که کجاها باید باشیم و از کجا زباله جمع کنیم؛ اونجا دیدمشون…

خب چرا به حرف اون آقا گوش میدین؟

مجبوریم گوش بدیم؛ اگر گوش ندیم آدمهاشو میفرسته پدرمون و درمیارن؛ فکر کردی الکیه؛ من قبلا تو اعتمادیه بودم؛ بعد ی مدت کار کردن بهم گفت باید برم بیسیم کار کنم؛ نمیدونم دلیلش چی بود؛ ولی مجبور بودم قبول کنم…

کدوم یکی از مناطق بهتره؟

خب معلومه اعتمادیه بهتره؛ حداقلش این بود که مردم شبا بهم غذا میدادن؛ خب اونجا منطقه پولداری هستش؛ ولی خب مجبور شدم قبول کنم؛ چون اگر قبول نمیکردم نه دیگه ضایعات ازم میخرید نه کمکم میکرد.

ی مدت هم کوچه مشکی بودم؛ اونجا هم خوب بود؛ ولی خب چون ی زن بیوه بودم؛ اهالی اعتراض کردن؛ یعنی بیشتر خانم‌های محل؛ از شوهراشون میترسیدن که نکنه ی وقت…

الان کجا زندگی میکنید؟

ی خرابه‌؛ همون آقا که گفتم برامون جور کرده؛ اجاره‌مون و خودش میده، منم مجبورم هرکاری بگه بکنم.

قبلا ی جای دیگه بودیم؛ نزدیک راه آهن؛ اما خب من بچه داشتم و بقیه نداشتن؛ به خاطر همین مجبور شدم بزنم بیرون.

اونجا جای من وامثال من نیست؛ زنایی که بچه ندارن میرن اونجا که شبا….

دیگر ادامه نمی‌دهد؛ خانم لطفا همین جا نگهدار؛ نمیخوام بیای تو کوچه خودمون میریم؛ همسایه‌ها ماشین شخصی ببینند؛ حرف درمیارن…

از ماشین پیاده می شود و بارهایش را بر می‌دارد، بچه هایش را بیدار می کند وهر سه نفر به سمت کوچه تاریکی که در همان نزدیکی است؛ می‌رود و پس از چند دقیقه زن و بچه‌هایش در تاریکی شهر گم می‌شوند…

زباله‌گردی پدیده نوظهور در زنجان

ربابه پورجبلی جامعه‌شناس درباره پدیده زباله‌گردی زنان می‌گوید: پدیده زباله‌گردی زنان؛ یک پدیده نوظهوری است که پس از ایام کرونا رواج بیشتری پیدا کرده است.

این جامعه شناس معتقد است: زباله‌گردی از جمله کارهایی است که زنان به اجبار شرایط به آن روی می‌آورند و به واسطه همین شغل دچار آسیب‌های اجتماعی و جسمی هم می‌شوند.

به گفته پورجبلی؛ پدیده زباله‌گردی در زنجان هنوز در بین زنان همه‌گیر نشده است؛ اما با توجه به سخت شدن شرایط اقتصادی ناخودآگاه زنانی که سرپرست خود را از دست می‌دهند و یا به هر دلیلی مسئولیت خانواده را به عهده می‌گیرند؛ به سمت زباله‌گردی سوق پیدا می‌کنند.

این جامعه شناس فقدان مهارت و تحصیلات ، فقدان آموزش کافی و مناسب ،طلاق ،اعتیاد،سوء سابقه ،بیکاری فصلی ،از دست دادن شغل قبلی ، فقدان شغل مناسب را از جمله دلایل سوق به زباله‌گردی عنوان کرده و می‌گوید: ترویج ارتباطات نامشروع و در نتیجه فرزندان نامشروعی که سرپرست آنها مشخص نیست و همچنین رواج پدیده تن فروشی از آسیب‌های بسیار مهلکی است که این پدیده در پی دارد.

پورجبلی می‌گوید: این زنان توقع و خواسته زیادی ندارند و با حداقل امکانات رفاهی می توان آنها را به زندگی امیدوار کرد؛ بنابراین، راه‌اندازی مراکز اشتغال ساده، ارائه کارت درمانی و ایجاد مراکز نگهداری از فرزندان خردسال این زنان، می‌تواند از اپیدمی این شغل جلوگیری کند و آسیب‌های مرتبط را تا حدود زیادی کاهش دهد.

شناسایی 16 زن و 30 کودک زباله‌گرد در زنجان!

مدیرکل امور اجتماعی استانداری زنجان با اشاره به اینکه آماری دقیقی از زنان زباله‌گرد در دسترس نیست، اضافه می‌کند: ما هنوز به پدیده زباله‌گردی به عنوان یک آسیب همه گیر نگاه نمیکنیم؛ چون هنوز درگیری آنقدر شدید نیست.

لیلا ندرلو ادامه می‌دهد: «زباله جمع کنی» و «زباله گردی» از آن دسته آسیب‌های اجتماعی پیچیده‌ای است که می‌توان با پرسه زنی در شهر متوجه آن شد؛ البته این پدیده کودک و پیر نمی‌شناسد.

به گفته ندرلو فقط چند درصد از زباله‎گردان به صورت مستقل خانم هستند و نگرانی بیشتر درباره کودکانی است که از ابتدا با شغل زباله‌گردی بزرگ می‌شوند که آسیب‌های بسیاری برای آنها خواهد داشت.

او با اشاره به شناسایی 16 زن زباله‌گرد و 30 کودک کاری که در حوزه زباله‌گردی فعالیت دارند، اضافه می‌کند: آسیب‌های مربوط به این دو گروه از همدیگر متفاوت است و باید با ریشه‌یابی نسبت به حل این معضل اجتماعی اقدام کرد.


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *