امروز روزکارگر است؛ پس وقت را غنیمت می شمارم و از مردان و کارگرانی می گویم که در طول شبانه روز آنها را به چشم خود دیده ام؛ آنها رفتگران زحمت کشی هستند که در کوچه و خیابان های شهر همواره با جاروی بلند در دست گام های به هم پیوسته دارند و این خش خش جارو و صدای آرام گام ها با کوچه های شهر آشنا است.
زنجان پرس؛
آنها نان بازویشان را می خورند، نان آفتاب خوردن هایشان را و نان کبودی دستانشان را.
امروز روز کسانیست که صبح های سرد و زمستانی اگر فقط چند قدم در کوچه و خیابان های شهر برداریم دستانی را می بینیم که آکنده از دستکش ولی باز میلرزند.
کار رفتگران سخت و طاقتفرساست، همه این را میدانیم و میگویند، اما تا در کنارشان نباشیم؛ معنای این سختی را درک نمی کنیم و تا یک شب زمستان از خانه گرم بیرون نیاییم و جاروکشیدن و جمعکردن زبالههای کنار خیابان را نبینیم، آنان را درک نمی کنیم.
اگر دمدمهای صبح که سرما استخوان را میسوزاند با آنها کنار پیت حلبیای که تکههای چوب در آن شعلهور است، ننشینیم و جرقههای آتش به سر و رویمان نپرد، عمق این کار طاقتفرسا را درک نمیکنیم!
یا از همان کارگری که جوانی اش را از دست داده تا چرخ های صنعت این کشور بچرخد، او که سالها دل تاریک معادن دور را کاویده تا گوهری بر انگشت نوعروسی بدرخشد، ظهر گرم تابستان کنار کوره، نان پخته تا سفره ای بی قوت نماند.
امروز از یک زن مینویسم؛ زنی که صبح تا عصر پای چرخ خیاطی سوزن زده و دوخته تا جامه های رنگین به تن داشته باشیم.
از زن و مردهایی که دوشادوش یکدیگر در زیر نور خورشید همراه با کشاورزان کمر خم کرده تا محصول به بار نشسته را جمع آوری کنند و به دست مصرف کننده برسانند.
کارگرانی که اتاق های هتل ها را پاکیزه کرده با حسرت این که یک روز هم که شده در چنین مکانی بیاساید و یا کارگری که نفسش از حمل کیسه های سیمان و آهک تنگ شده تا ما سقفی امن بالای سر داشته باشیم.


دیدگاهتان را بنویسید