زنجان پرس؛
ساعت ۲ ظهر است؛ راهم را از خیابان مرکزی شهر پیش می‌گیرم، با اینکه اکثر مغازه‌ها بسته هستند، اما چند دستفروش همچنان مشغول کارند.
جالب است، در همین مسیر کوتاهی که طی می‌کنم متوجه می‌شوم بیش از ۹۰ دستفروش مستقر هستند، البته همه نیستند، بلکه بساطشان هست تا کسی جایگزینشان نشود.
همین که از کنارشان رد می‌شوم، یکی‌شان به اصرار از من می‌خواهد که یک روسری بخرم، دلم به حالش می‌سوزد که برای لقمه نان حلالی حتی ناچیز در قدم اول غرور خود را حراج می‌کند تا بتواند جنس‌های خود را بفروشد، فرقی نمی‌کند زن باشی یا مرد، اینکه از عابرین خواهش کنی خرید کنند، یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست.
اما این همه ماجرا نیست، مسیر را که کمی پیش‌ می‌روم، دستفروشانی هستند که اصلا برایشان مهم نیست، خرید کنی یا نه، حتی اگر بخواهی خرید کنی، آنها فروشنده نیستند.
این گروه از دست‌فروشان مشتریان خاص خود را دارند، مثل همان جوراب فروشی که حاضر نشد به من جوراب بفروشد ولی به یک شهروند دیگر یک جین جوراب با قیمت پایین فروخت، چون تجارت آنها از بسته‌های کوچکی است که جاساز شده و در واقع فروش برخی کالا یک نوع سرپوش برای آن است.
یا کودک دستفروشی که از شدت آفتاب سوختگی چهره‌اش معلوم نیست و هر بار که از کنارش رد می‌شوی، خاله صدایت می‌زند و با خواهش و تمنا از تو می‌خواهد که آدامس بخری.
یکی دو ساعت که کار این پسر بچه را زیر نظر می‌گیرم، متوجه می‌شوم که با زنی که در سر همین چهارراه تکدی‌گری می‌کند، نسبت دارد، همینطور با مردی که در یک نقطه دیگر از این خیابان دستفروشی می‌کند.
در گوشه دیگری از خیابان پای یک کودک موقع رد شدن از پیاده‌رو به بساط دستفروش گیر می‌کند و چند شانه و فندک در نهر آب می‌افتد، مرد دستفروش با عصبانیت سیلی به صورت کودک می‌زند و همین حرکت کافیست که پدر پسربچه هم دستفروش را به باد کتک بگیرد، این نزاع با پا درمیانی بقیه کسبه و مردم پایان می‌یابد.
اینجا هر دستفروش داستانی برای خودش دارد، یکی از دست‌فروشان فروشنده سیار یکی از کسبه است و اجناس وی را به قیمتی متفاوت در قالب دستفروشی عرضه می‌کند، جالبتر از همه اینها، داستان یک دستفروش است که پیاده روی اجاره شده توسط یک شخص دیگر را به قیمتی بالاتر اجاره کرده است.


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *